21 هفته و 2 روز
سلام امیرعلی مامان .gif)
سلام خوشگل مامان..خوبی پسر قشنگم؟.gif)
قربونت بره مامان الهیییییییییییی
پس فردا وارد ماه ششم میشیم انشالله
دوهفته ای هست که برات ننوشتم ؛ تو این دوهفته تکون خوردنات رو خیلی خوب احساس کردم
ماشالله هزار ماشالله دائم داری تکون میخوری
مامانی چکار میکنی اون تو ؟!!
دائم داری اینور اونور میری شیطونک !
یه موقع اینقدر وول میخوری که خنده م میگیره از کارات.gif)
الهی قربونت به ماااادر
خوب؛ خاله اینا هفته ی پیش از کربلا برگشتن,باهم رفتیم فرودگاه استقبالشون؛طوفان شد !!
اصلا یه وضعی!
خاله جون برات کلی سوغاتی آورده...عروسک رو لباس و...
مامان جون هم بهش پول داده بود تا ازونجا برات اسباب بازی بخره
4_5تا ماشین کنترلی و یه هواپیما و یه عروسک(پسر) برات گرفته
دیگه یادم نیست چی بود! همه رو گذاشتیم خونه مامان جون.
راستی مژگان و محمدرضا باهم رفته بودن بیرون برات یه جفت کفش خوشششششگل خریده بودن
اینقدر نااازه! آبی و سفیده
خودم هم اینترنتی یه کفش برات سفارش دادم که هفته بعد به دستمم میرسه.
10 خرداد نوبت دکتر داشتم برای کنترل ماهانه
خانوم دکتر گفت وزنم حدود 4کیلو نسبت به ماه قبل بیشتر شده!!
واین یعنی فاجعه!!!! ماهی یه کیلو برام کافیه و من خیلی چاق شدم
این در صورتیه که وزن تو یه کم کمه و باید بیشتر میوه و سبزی و لبنیات مصرف کنم تا وزن بگیری
صدای قلب کوچولوت رو هم شنیدم خداروشکر حالت خوب بود و ضربان قلبت عالی .gif)
یکشنبه و دوشنبه و سه شنبه میلاد امام حسین و حضرت ابالفضل و امام سجاد بود
یکشنبه ,مامان جون بخاطر شما جشن میلاد گرفته بود و مولودی داشت
دوشنبه شب هم هیئت بابا اینا جشن داشتن و شام میدادن که برنجش رو بابای بابا داد
اونم بخاطر شما بود.gif)
سه شنبه هم خوب تکون میخوردی,شب که شد حرکاتت کم شد
نگران شدم!.gif)
شب که خوابیدم تا صبح حواسم بهت بود ولی مثل همیشه تکون نمیخوردی!
بابا هم دیگه نگران شده بود
ظهر عمورضا و خاله زهره(بابا و مامان محمدحسین)اومدن خونمون,آخه قراره بیان همسایمون بشن.
اومده بودن خونه ببینن.
اونا که رفتن ماهم رفتیم خونه مامان جون,خاله جون و بقیه هم اونجا بودن
تو تموم این مدت گاهی فقط یه ضربان ضعبف ازت حس میکردم
غروب با بابایی رفتیم بیمارستان, چون تعطیلی بود مطب دکترا باز نبود
دکتر گوشی رو گذاشت روی شکمم و تا صدای قلبت به گوشم رسید، هزار بار مردم و زنده شدم
بعد یه نفس راااحت کشیدم و خداروشکر کردم
خیلی نگرانم کردی پسر قشنگم نمیدونی چقدر دل شوره گرفته بودم!
خدارو هزار بار شکر خوب بودی...
غروب با خاله جون و مژگان رفتیم سیسمونی فروشی سر کوچمون 
چقدر لذت داره برای تو خرید کردن
امشب قراره با دوستامون(دو تا عمو مهدی ها و خانوماشون , عمو رضا و خاله زهره و محمدحسین و طاها) بریم بیرون
احتمالا میریم پارک.شاید هفته ی دیگه هم بریم دماوند...انشالله.
خوب پسر قشنگم فک کنم همه چیز رو برات تعریف کردم
خوب و سلامت باش خوشگلِ مامان.gif)



21 هفته و 2 روز 
